صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > هنر، فرهنگ، جامعه > ادبیات > آوازشلاق خورده "زيبا"به روايت "زلي" و زناني از بندرعباس / منصوره شجاعي

نسخه قابل چاپ


آوازشلاق خورده "زيبا"به روايت "زلي" و زناني از بندرعباس / منصوره شجاعي

يكشنبه 18 اكتبر 2009


مدرسه فمينيستي - رمز وراز سواحل و بنادر جنوبی ایران ازجنس رمز وراز سرزمین پریان افسانه ای نیست . لطافت و مهرباني و معصوميت از آن نمي بارد اما جاذبه اي غريب و جادويي ، جهاني ديگر را پيش رو مي گشايد .جهاني در همسايگي آهنگين قبایل آفریقاو افسانه هاي هاي شگفت بوميان و حكايت غريب بادهای مرض دارصحرا هاي دور ودرياهاي سياه . جهاني مملو از بدايع و ثروت هاي سرشار،‌ همچون ناظري بر فقربي رحم ساحل نشینان دریازده .... اين رمز وراز حتی به گفتن باز نمی شود.

حضور دور و از ياد نارفته زني زنگباري و ‌زيبا ‌نام با فلوتي كوچك و آهنين كه به همراه زناني از تيره خويش به شادسازي و شادخواري به مجالس عروسي دعوت مي شد و سازهاي مردانه مي نواخت و زنانه مي خواند هم از اين دست واقعيت هاي افسانه اي آن دياراست. "زيبا شيرواني " سردسته و خواننده گروهي كوچك بود و فلوت و "دهل گپ" هم ميزد كه سازي مردانه بود. آن زن ديگر "نصره" ، كسر(kaser) مي نواخت و "زلي" (زليخا)‌ هم گاه سازي به نام "پيپا"‌ مي زد وبازيباو نصره همخواني مي كرد.

محمد طبیب زاده محقق و پ‍ژوهشگر بندرعباسي چنين مي گويد : " تا پيش از كشف حجاب در سال 1314 نشاني از زنان در موسيق محلي اين خطه نمي بينيم . و اصولا براي برگزاري مراسم شادي زنانه از شيراز دسته ها ي مطرب زنانه مي آوردند و برگزاري مجلس هاي مردانه به دست "لوطی" های محلی ويا "جت ها" اعم از زن ومرد اداره می شد. اما اين ها به داخل مجالس زنان راهي نداشتند . تا كه " زيباشيرواني " ودار و دسته زنانه اش وارد گود شدند زيبا و نصره و زلي و گاهي وقتها هم مردكي همراه اشان بود كه "جفتی زن" بود به نام "دوستك".

محمد طبيب زاده و همسرش ‌از شخصيت مهربان و محكم زيبا مي گفتند از اينكه هميشه لباس سفيد رنگ مي پوشيد يك دست سفيد ،از اينكه اين رنگ سپيد چقدربه پوست سياهش جلا مي داد،‌ از اينكه هيچ مردي جرا ت نداشته كه حتي به او اظهار عشق و علاقه كند، از اينكه اگر دوستك را باخودش به محافل زنانه مي برد دوستك حق نداشت به زنها نگاه ناخوشايند كند، از اينكه هرچند سيگار كشيدن به زعم مردم بومي هرمزگان عادتي زنانه نبوده اما همه با ميل و رغبت بسته هاي بزرگ سيگار برايش مي خريدند تا در فاصله بين اجراي برنامه سيگاري دود كند، از اينكه زيبا پول سيگار را با اصرار به صاحبخانه مي داده از اينكه براي نوشيدن جرعه اي خنك هيچگاه به صاحبخانه روي نمي انداخته و خود درفاصله استراحت سري به خانه و خمخانه خويش مي زده، از اينكه حرمت خانه هيچكس را به سلايق و علايق خويش نشكسته ، از اينكه اگر خانواده اي فقير بودند هيچوقت تقاضاي دستمزد نمي كرده ، از اينكه هيچ وقت نرخ ثابتي براي دستمزد خود و گروهش نداشته و اين را به بنيه مالي و ميزان دلخواه صاحبخانه واگذار ميكرده ، از اينكه هيچ عروسي نبوده كه بي آواز و ساز زيبا به خانه بخت رود كه حضور هنرمندانه و مهربان وي هم شادي و هم شگون آن وصلت بود وسرانجام از اينكه ضربه هاي شلاق نمي توانست پاسخ همه اين خوبي ها باشد پس نبايد شلاقي در كار بوده باشد..........وآخر سرگفت " زيبا ده دوازده سال پيش در سن 90 سالگي از دنيا رفت از نصره هم خبري نيست اوهم از دنيا رفته از اين گروه فقط زلي زنده مانده شايد بتوانيد از طريق "‌زن بنگي" دخترخاله زيبا پيدايش كنيد"....

….پيدايش كرديم . دخترخاله زيبا را ،‌در محله اي فقير نشين درخانه اي كه گويا همان خانه اي بوده كه زيبا در اواخر عمر در كنار دخترخاله در همان جا زندگي ميكرد پيش از آن كه سراغي از زلي بگيريم پاي صحبت خودش نشستيم و بازگشايي اين رمز وراز از او آغاز كرديم ....زيبا از كجا آمده بود ؟

..."ازطرف پدري از زنگبار بود من قوم مادرش هستم از اونطرف بندر اومديم.. من خيلي كوچك بودم يادم نيست فقط گفتند كه عاشق يك مردي شد و بااو به دوبي رفت و خب عروسي كرد اما اون جا چه گذشت معلوم نيست بعد از يكي دوسال با شكم پر و بدون شوهر برگشت آخه از شوهرش خوشش نيامده بوده و برگشته بود بندر.. وقتي كه زاييد بچه ها ش مردند دوقلو بودند... بعدهم چون دوست نداشت كه بيكار باشه و خرج اش را كسي ديگري بده كار هم بلد بود با هنري كه داشت و با علاقه اي كه به مردم داشت عروسي هاي مردم را گرم مي كردو آواز ميخوند ،‌شعر مي گفت و ساز ميزد" .....

زيبا شيرواني ، كه خود غم سياه دودريا را همسفري كرده بود، اينك شادسازي محفل عروسان سفيد بخت را برعهده شانه هاي رقصان وسینه پرنفس و حنجره خواناي خود گذارده بودو بي اعتنا به مخالفت ها با كوبش بر "دهل گپ" و دميدن در "جفتي" و دل مويه هاي آوازگونه، غوغاي درون خويش هويدا ميكرد... اما با مخالفت ها و محدوديت ها چه كرده بود ؟؟

..."پدرش زنگباري بود ولي خب مخالفت كرد بقيه هم اول بهش مي گفتند خب تا ما هستيم تو لازم نيست كار كني اما اون دوست نداشت كه كسي خرجشو بده خودش مي خواست كار كنه توي عروسي ها ميخوند و زندگي اش را مي گذروند به همه ما هم كمك ميكردو همه را راضي نگه مي داشت خرج خيلي ها را ميداد و از خيلي ها هم پول نمي گرفت "....

طبع بلندش ، عمر دراز را تاب نداشت ... كدام زن جسورو بي پروا، كه از جواني يكه و تنها بار سفر بسته وبحرو زمين را به كوچ زير پا نهاده وغمخواري و شادخواري با مردمان را پيشه كرده وشوريده سري و شيدايي را بر عافيت طلبي و عاقبت انديشي تنگ نظرانه برتري داده ، در كدام جهان و بر كدامين خاك پاسخي در خور جان و روح خويش يافته ، كه "زيبا شيرواني" يافته باشد؟!

....."‌ انقلاب تموم شده بود موقع جنگ بود 1364؟ يك عروسي بود توي "محله روز" مامورا ريختن و گرفتنش با نصره باهم گرفتنش ، سه روز توي زندون بود بعد آوردنش توي بلوار و شلاقش زدند ، من كه دل نداشتم و نتونستم برم تماشا اما مردم گفتن كه حتي آخ هم نگفت تا كه خود مامورا گفتن بسه ديگه نزنين.... بعد از اينكه شلاق خوردنش تموم شد خودش با پاي خودش اومد خونه ما وساكت نشست و هيچ حرفي هم نزد من رفتم يواشي مرهم آوردم و ماليدم به پشتش تا كه مرهم ماليد م تازه افتاد به گريه،‌ جلوي مردم گريه نكرد فقط توي خونه گريه كرد هيچوقت جلوي مردم گريه نكرد هيچكس نفهميد فقط وقتي كه من به پشتش مرهم مي ماليدم آروم آروم گريه مي كرد " ....

" زن بنگي " از آن دوران حكايت ميكرد و نگاهش به ناكجاآبادي خيره شده بود كه كس را بدان جا راه نبود. انگار دوباره به زيبا نگاه ميكرد غمي دور و ته نشين شده در چشمانش موج مي زد. گفتم:‌ چه خوب كه شما پناهش داديد ... ساكت نگاهم كرد .

... آري ،‌آنها پناهش دادند اما جهان ، جهان بي پناهي بود .

...."خب ديگه بعد از اون روز آوازنخوند و به عروسي ها نرفت ديگه پولي در نمي آورد وكاري از عهده اش بر نميومد ازغصه ديوانه شد ، مريض شد و مات شد با خودش حرف مي زد و مي خنديد و گريه ميكرد. آوازهاي قديمي اش را با خودش مي خوند وحرف ميزد .هرچي ميگفتم بريم دكتر ميگفت نه نميرم دكتر، ديگه بس ّمه زندگي ، دلم نميخواد برم دكتر.. اصلا دكترو درمانكاه نمي رفت اما هرروز ميرفت توي ميدون زير درخت مي نشست وتوي يك مجمعه زيتون و كُنار مي چيد و مي فروخت . بچه ها دورش جمع مي شدند ،‌ بچه ها را دوست داشت براشون آواز ميخوند و بهشون كُنار ميداد. پولي در نمي آورد پولهاشم كه جمع نكرده بود همه را خرج كرده بود و و به بقيه كمك كرده بود بعد هم كه ديگه زنده نموند" ....

وقتي كه روح زندگي به زنجير قيد و بند به زندان درافتد و دست و پا زدن نيز جز گره اي افزون تر بر زنجير نگردد رهايي در كجاست؟ " آيا مرگ دلپذيرتر اززندگي اي نيست كه فقط صرف انجام اقداماتي براي نمردن شود؟"‌ ... شايد در پي يافتن پاسخي در خور به اين پرسش است كه زيباي بندري ، به جاي دكتر ودرمان به پيشواز مرگ مي رود . او كه سال ها بيتابِ تپيدنِِ ِ نبض پر خروش رگ هاي زندگي بود، حالا ديگر مرگ را بدين زندگي ِ تنگ مرتبتي والا داده بود.

..." رسم ما نيست كه زن ها به قبرستون برن ، همه زنهاي محله " سورو" جمع شدن توي خونه ما باهمديگه شستيمش و غسلش داديم بعد مردها بردنش قبرستون " كلاتو" خاكش كردن قبرش هم معلوم نيست كدومه يعني نشون كه نذاشتن"....

زنان بي نشان تاريخ در سراسر زمين و سرزمين خويش دانه مي گسترند و عاقبت برروي دست و شانه مردان به گورستان ها روانه مي شوند ، تا كجاو كي اين دانه هاي غريب سبزو بارور شوند ...

زن دردكشيده ، نشاني از گور و مزارزيبا نداشت اما نشاني خانه "‌زلي " همان زليخاي ِ جوان روزگارهاي دور را داشت .....

گفتند كه دوست ندارد كسي به خانه اش بياييد از بس كه فقرزده و دورافتاده است و شوهر پير ومريض اش حوصله ميهمان ندارد. پس ميهمان ِ خانه ميزبان ِما شد. همين كه كلمه مصاحبه را شنيد اخم كرد و گفت:" ازصدا وسيما آمديد "؟ و صورتش را از ما برگرداند.....با صداو سيما حرف نمي زند دوست ندارد !

...." من وقتی تلويزيون بندر را می بینم و این موسیقی‌های چرت و پرت را می‌شنوم دلم می‌خواد بزنم و تلویزیون را بشکنم. این ها چیه که به خورد مردم می‌دن ؟ مگر موسیقی خوب ندارید؟اگر بگویید نه، دروغ می‌گویید! ما خودمان آن موقع ها همراه "دوستک" آمدیم صدا و سیما و از ما فیلم گرفتند. لباسهای بندری پوشیده بودیم و دهل می‌زدیم.اگر از موسیقی ما پخش کنید دل مردم شاد ميشه. تا مردم بفهمند موسیقی یعنی چه! تا کی می‌خواهید این دلنگ و دلونگ‌های مسخره را تحویل مردم بدهید؟ کمی هم موسیقی محلی پخش کنید!"

گفتيم ما كه آن موقع نبوديم و نشنيديم حالا خوب است كه خودت را مي ببينيم و صدايت را مي شنويم و براي دوستان تهراني و شهرهاي ديگر تعريف مي كنيم و در رسانه هايي كه هيچ ربط و سنخيتي به صدا و سيما ندارد منتشر مي كنيم.كمي طول كشيد تا باور كرد. ابتدا از گفتن هر حرف و حديثي طفره رفت الا حديث خودش ، زندگي اش ، جواني و زيبايي اش ... از "زيبا" گفتن را دوست نداشت حتي اطلاعاتي درست و نادرست مي داد اما به تدريج اعتماد كرد و دوستي آغاز شد...برايمان آواز خواند از "باسنك " هايي كه با زبيا در عروسي ها ميخواند تا فائز خواني و لالايي ... بي ناز وادا همه چيز برايمان خواند هرچند كه زيبا خواند اما از زيبا سخن نگفت حتي بي تعارف و رك گفت :‌"‌همش زيبا همش زييا از خودم هم بگویید، "‌زليخا نجارزداه"‌ كه چقدر جوان بود و خوشكل بود و خوش صدابود و ...."، تا كه سرانجام دل سير از زليخا نجارزاده گفت و خواند و سير مست امان كرد ... آنگاه با احتياط و به دلگرمی حضورزنان دیگربندر، لب به سخن از زيبا گشود:

..." من اون موقع نبودم و نميدونم چه موقع رفت دوبي و با كي رفت و شوهر داشت يا نداشت وقتي من با زيبا ونصره شروع به كار كردم زيبا براي خودش يك زني بود و سردسته گروه بود و من يك دختر جوان بودم مي رفتيم توي عروسي ها و مي خوانديم و مي زديم... شبها خودش مي نشست شعرها را درست ميكرد و با فلوت مي زد به ما هم ياد مي داد كه جواب بديم همه مردم دوستمون داشتن هيچكس بدون ما عروسي نمي گرفت نميدونم چي شد همه چي به هم ريخت چندسال بعد از انقلاب بود اوضاع عوض شده بود همه خبرچین شده بودند ... يك شب توي يك عروسي بوديم من رفتم بيرون نماز بخونم وقتي برگشتم ديدم مامورا ريختن زيبا و نصره را بردند "....

ديگر نمي خواهد از آن دوران بگويد ميل اش بيشتر به آواز خواندن است . همه دوست داريم كه بيشتر برايمان بگويد... پس برايش اززنان و حكايت آوازهاي شلاق خورده اشان مي گويم اما او بيشترنمي گويد حتي از زندان رفتن زيبا هم نمي گويد، حكايت شلاق را شنيده است اما صحنه فاجعه بار ميدان شهر و پشتِ قوز كرده زيبا و ضربه هاي بي رحم و خشونت بار شلاق را بازگو نكرد كه نكرد... حتي مي گفت كه بعد از ماجراي شلاق هم زيبا به عروسي ها مي رفته اما فقط در فلوت كوچك فلزي اش دميده وديگر آواز نخوانده است . دوگانگي در نقل اين قصه حلقه اي ديگر برزنجيره رمز و راز بنادرجنوبي افزوده است... كدام روايت درسلسله رازها و حكايت هاي زنان سواحل و بنادر جنوبی ایران جاي مي گيرد؟ صداي آواز شلاق خورده زني اززنگبار يا سكوت اندوهبار زناني كه شلاق بردگي هنوز و حالا نيز بر پشتشان فرود می آید ؟

عكس مسعود ناصري

با سپاس از"فائزه و فرخنده ناصري" كه يافتن آنچه را كه با اين قلم به خوانندگان عرضه شد، ميسر ساختند.

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0