صفحه اول   Home Türkçe کوردی English Deutsch Français تماس با ما    Contact Us
پذيرش سايت > ویژه نامه > همراهان > همدردی با دوست و همراه مان

نسخه قابل چاپ


همدردی با دوست و همراه مان

جمعه 18 ژانويه 2008


در روز هفده ژانویه ٢٠٠٨ " یازان " فرزند بیست و نه ساله دوست و همراه عزیزمان "هلن"، پس از مبارزه ای طولانی با بیماری درگذشت

هلن جان

همدردی ما را در اندوه بزرگ از دست رفتن پسرعزيزت بپذير.

آن ها که با زندگی تو آشنائی دارند می دانند که تو به همراه او با مرگ جنگيدی و تا آخر اميد از کف ننهادی.

هلن جان آرزو می کنيم شعله زندگی و اميد در قلبت همچنان فروزان باشد و در اين غم ياريت دهد. آرزو می کنيم با صبر و استقامت براندوه غلبه کنی. آرزو می کنيم از اين تجربه سخت نيرومند تر بدر آئی و مهربان تر و شناسا تر به رنجهای بشری.

در کنار تو هستيم با زبانی نارسا و دل هائی سرشار از مهر و همدردی.

ياران "شبکه بين المللی همبستگی با مبارزات زنان ايران"

* * * * * * * * *

نوشته زیر برای سپاس از همه عزیزانی نوشته شده که یاریشان تاب اینروزها را برایمان ممکن کرد.

هلن

جان دلم یازان!

پسرم / دیدی مرگ هم نتوانست تو را از من بگیرد

برگشتی به درونم / تا با تو دوره کنم

همه آن سه دهه رنج و سرمستی را

تا دستهای کوچکت را بگیرم و / شهر به شهر

آخر از جمهوری نکبت فرار کنیم

و تو بگی «مامان فقط یه شب و یه دره سیاه یادمه»

ببرمت به سرزمینی و بگم: / راحت شدیم پسرم، اینجا ده ساله بچه ای نمرده

و توبگی « مامان ولی تو بیمارستان بچه ها میمیرن»

و من بگم حتما واکسناشونو نزدن

و تو یه روز گریه کنان بگی: / « مامان اونی که دیشب مرد همه واکسناشم زده بود» / «خودم ازش پرسیده بودم»

و من دیگرهیچ آماری را باور نکنم.

از آنجا به سرزمینی دیگرپناه ببریم

وباز داستان دیگری برایت سر هم کنم.

آنقدر که هفده ساله بشی و با پوزخندی بگی: / « خوب شد نذاشتی بدونم که زندگیم کوتاهه» / « منو باش به بچه های دیگه هم دلداری میدادم»

و فکر کنی به عمق زندگی و سرگلها را بچینی

هسه، فرید، پوشکین، صمد، نهرو، لوترکینگ، شهرنوش، چاپلین

حافظ، ماندلا، گوته، گیزی، گراس، کولنتای، توپک، چه گوارا، مایکل مور، بودا.....

وبگی « بی خیال، توسی سال میشه شصت سال زندگی کرد»

با دوستانت کانون جوانان راه بیندازی

برای پشتیبانی از دانشجویان ایران / بشی عضو حزب چپ ها بشی عضو جمعیت دفاع از صلح

با انجمن حمایت از کودکان گرسنه / پی کمک کودکی باشی

و صندوق پستی ات هنوز لبریز نامه هایشان باشد

بگی:« چه خوبه برم ایران»

ایران برایت مادر بزرگ بود وآغوش گرمش

ولی فرم ها را که گرفتی، بگی: / « ولش کن بابا، نمیخوام لوت بدم»

***

آنشب سیاه که به خانه ات آمدیم

در اتاقت پر بود از خاور دور تا آمریکای لاتین / از گیاه وتابلو چینی تا نشانهای سرخپوستها

با چه نظمی پسرم / در اتاق نیلگونت / دولت عشق را ساخته بودی

در چه خواب خوشی بودی نازنینم / که آن لبخند را به لب داشتی؟

کت و شلوارت را تنت کردند / نامه ها و عکسهای عزیزانت

جامدادیت که نام همه دوستانت رویش بود

هدیه ام که هنوز نپوشیده بودی

کتابی از اریش فرید

مجسمه ای از بودا

کلاه کپیت

تریکوی فوتبال ایران

همه را در تابوتت گذاشتم

عطرت را به سراپایت ریختم / همان عطری که زمانی که / میرفتی راهرو خانه را پر میکرد

از زیر یکی از پلکهایت / نگاهت را مینوشیدم

آن برهوت سرگشوده در درونم چه بود / که گویی هرگز در آغوشت نگرفته بودم

آمدی

به زیبایی شکوفه و کوتاهی لبخند

ورفتی

با حفره ای بی انتها در درونم

تا ذره ذره ام تمنایت کند

تا تو را در هر گذری جستجو کنم / در هر کاکل جوانی / درهرگام بلند و مغرور

در هر پرنده

هر فریاد

و تو در همه جا باشی بجز جسمت

آن را به خاک سپردیم

همان که به نازش پرورده بودم

چقدر آمده بودند

کجا بود که به راه افتادیم؟

گورستانی در ابدیت؟

ما که بارها تا دروازه مرگ رفته بودیم

یادته بیست ساله که بودی / آن شب و آن بیمارستان / که گفتند کاری دیگرنمیتوانند

ولی فردایش از پنجره برایم دست تکان میدادی

و با خنده میگفتی« باورشون نکن. من خودم حالمو بهتر میدونم»

ومن آنقدر به اراده ات باور داشتم / که خزش مرگ را نمیدیدم

بسکه به گونه ای دیگردر انتظارش بودیم

ما هر دو رودست خوردیم

روز خاک سپاریت

دوست داشتم دستهایم را از هم باز کنم

و مانند توسینه جلو داده، با گامهای بلند راه بروم

از رودستی که خورده بودیم

دسته تابوتت را گرفتم

تا به یاد آن سالها

برای آخرین بار / با هم دوتایی برویم

من تو را نه درتابوت

در درونم حس میکردم

پس آن چه بود که به خاک میسپردم؟

در کدامش بودی؟

همه ازدور و نزدیک آمده بودند

دوستانم، خاله ها و عمو های تو

خاله هایت از «شهر سه روزه زنان» ١ / آمده بودند

تا آخرین روزت را

همانگونه که زیسته بودی

زیبا شکل دهند / برای دل تو / برای دل ما

تو با زنها از کودکی آشناتر بودی

یادته ده ساله که بودی

فیلم نگاه میکردی

ازت پرسیدم: پدر بچه کدومه؟ / گفتی « نمیدونم، مامانش هنوز تصمیم نگرفته»

همه آمده بودند

برخی من یا تو را ندیده بودند

اما از راه دورآمده بودند / تا در آخرین گامها تنهایمان نگذارند

با تو « محبوبه » و « آرش »

« گیلزاد » و « یاشار » را هم باز بدرقه کردیم

همه بودند

دوستانت، فرزندانم

دوستانمان، تبعیدیها

که زر و زور را به خواستارانش وانهاده / با کوله باری ازمهر / به این سو گریخته بودند

تا حق شایسته زیستن را پاسدارند

آمده بودند تا تو را گرامی به خاک بسپارند

تو را کاروانی از عشق و دوستی

کاروانی از انسانیت

بدرقه میکرد

نازنینم / میبینی که / چه تهیدستانه غنی هستیم

تو را با یاد گلها بدرقه میکردیم

گلهایی که در جمهوری مرگ پرپر شدند

و در آن پهندشت زیباتر از آنان نبود

ومن شرمنده مادرانی بودم / که سوگ فرزند هم از آنان گرفته شده بود

تابوتت را بر بستری از رز سرخ نشاندیم

از همانها که به دلداری میدادی

جان دلم

نمیدانستم کدامین منم

خاک بروی تو میریختند

یا بر سر من

مزارت را بر شاهراه گورستان گذاشتم

به یاد جوانیهای در خاک شده

سنگی و شعری برآن میگذارم

تا در هر رهگذر دمی زنده شوی / تا جوانی زنده شود

به تلافی لحظاتی که نیستی

تا که نابود نشوی

تا که نابود نشوند

مادرت هلن - ناهید نصرت کلن، مارس ٢٠٠٨

١ - لقبی که دوست عزیز سیمین نصیری به سمینارهای سالیانه زنان ایرانی در آلمان داده است

---------------------------------------------------------------

* اطلاعیه مراسم خاکسپاری و یادبود یازان *

با عمق زندگی ات، کوتاهی اش را جبران کردی.

حتی مرگ هم دیگر نتوانست سایه وحشتی بر چهره نازنینت بیاندازد.

چه تو لحظه هایت را زیبا شکل داده و مزه مزه کرده بودی.

میگفتی: مادر فکرشو نکن من اصل زندگی رو میخوام. همون سی سال برام کافیه.

زیبا پسندم، افتادگی برازنده سرو قامتت نبود. تو سرگل زندگی را چیدی و رفتی.

مادرت هلن

* * * * *

با سپاس از همدردی دوستان، خاکسپاری فرزند و عزیزمان یازان را در روز جمعه ٢٥ ژانویه ٢٠٠٨ از ساعت ١٤ در گورستان ملاتن کلن به آگاهی میرسانیم.

مراسم یادبود از ساعت ١٨ تا ٢١ همان روز در سالن فارهایم سنت زورین برگزار میشود.

هلن وزیری، دنیز و حسین انور حقیقی

حمیلا وزیری، اینام، پیمان و محمد آزادگر

منیر قریشی، نسیم، صنم و جعفر انور حقیفی

زهره دوانی، شانلی، شکوفه و عباس انور حقییقی

به پاس کمکهای بیست ساله بخش کودکان بیمارستان کلن، صندوقی در مراسم در نظر گرفته شده است.

آدرس گورستان:

Melatenfriedhof Köln، Eingang Pius Strasse، In der Trauerhalle

آدرس مراسم یادبود در همان روز:

Pfarrheim St. Severin

Kirchgasse 3

50859 Köln- Lövenich

7 پيامهاى سخنگاه

  • همدردی با دوست و همراه مان 26 ژانويه 2008 18:11, بوسيله ى الهه صدر

    هلن عزیزم آن لحظه را که تکانها ی موجودی را زیر سینه هایت، در آن فضا ی خالی که جا یگاه تمامی احساسا ت بشر ی ست، حس کردی، می شناسم. طپش قلب کوچکی را می گویم که زیر طپش قلب خود، با سرانگشتان لرزانت، با حس پوستت آن را شنیدی. و آن به مانند یافتن گم شده ای ست که گویی در زمانهای خیلی دور به قدمت تاریخ بشر، آن را از تو ربوده اند ویادر نقطه ای مبهم، سرگشته در فضا و مکا ن آن را گم کرده ای و از آن پس جانت به یکباره تهی گشته است. این حس را خوب می شناسم زیرا همه ی ما بارها و بارها در فراق آن گم شده ، گریسته ایم و برای دوباره بازیافتنش امید به زندگی را ساز کرده ایم و هرباراما سرگشته و حیران بازدریافته ایم که یافتنش امکان پذیرنیست، تا اینکه آن لحظه ی موعود فرا می رسد. تجسم معجزه ی طبیعت در کالبد آن موجود ناتوان و ضعیف اما به شکوه و عظمت همه ی خدایان را می گویم. این بار گمان می کنی که دیگر آن گوهرگم شده را یافته ای و معما ی زندگی را حل کرده ای. با نگا هی پر از اشتیاق، فرورفته در رویای تب آلود به او می نگری و از خود می پرسی، آیا اومخلوق من است. شاید به راستی این تجربه را تنها با خلق یک اثر هنری بتوان مقایسه کرد زیرا درست مانند آن از عدم آغاز می شود و همواره متکی به آن باقی می ماند وآن حس غریبی ست، تلفیقی ست از تاثر وشعف ، حسرت و فراغ با ل و تمتع و تالم. درست مانند شنیدن یک قطعه ی موسیقی ست که در کنه آن هم زمان ، غم و حسرت و شور و شعف را یکجا تجربه می کنی. تعالی اضداد ست و گذشت از تعارض آنهاست.

    اما افسوس ، کیست که نداند ، عمر این دلدادگی می تواند به کوتاهی یک رویا باشد. لذت حاصل از این رویا ابدی نیست. هستیش هرگز با مرگ بیگانه نیست.

    اما ،عزیز جان ، هلن فراموش نکن ، مرگ ، آگاهی طپشی ست حیاتی در بطن ما و این آگاهی آن زمان که انسان با گفتن نه از بهشت رانده شد ، به غم وهجران ابدی مبدل گشت. ای جان جانان غمت را با دوستانت تقسیم کن

  • همدردی با دوست و همراه مان 26 ژانويه 2008 18:11, بوسيله ى فریماه اصلی

    هلن دوست داشتنی،

    زمان کوتاهی است که با تو از نزدیک آشنا گشتم... هرگز فکر نمیکردم تو با رنج بزرگی زندگی میکنی... تو زنی هستی بی اندازه سخاوتمند و پُر از مهر و سرشار از نیرو برای انسانها... با وجود این رنج سخت...

    زبانم کوتاه تر و قلمم نارساتر از آن است که بتوانم برایت تسلی بخش باشم... تنها میتوانم برای تو، هلن دوست داشتنی همه ما، آرزوی شکیبایی کنم...

    مرا نیز در رنج خود شریک بدان...

    26 ژانویه فریماه

  • همدردی با دوست و همراه مان 26 ژانويه 2008 18:17, بوسيله ى شهین

    زبان قاصر به بیان این اندوه است.

  • هلن عزیز همدردی عمیق ما را بپذیر..... عکسش خنده مرد جوانی را مینمود.....ولی چهره همان چهره " بشیر "دوست داشتنی ما بود..دلمان برای او و تمامی کسانی که رفتند تنگ شده است.. به امید دیدار جمعی از دوستان هم دانشگاهیت ایران

  • همدردی با دوست و همراه مان 1 فوريه 2008 21:21, بوسيله ى شهلا شفيق

    هلن عزيزم

    با هزار تاسف نمی توانستم امروز در کنار تو حميلای عزيز باشم . می دانم به خاک سپردن وجودی که به او زندگی بخشيده ای چه جانکاه است . می دانم حميلا و ديگر بستگان نزديک چه غمی بر دل دارند. چه می توانم بگويم جز اينکه از صميم دل در کنار شما هستم. خاک پيکر فرزند عزيز ما را در آغوش خود جا خواهد داد و از اين پس هر گلی که از خاک برويد از روی خوب و بوی خوش او نشان خواهد داشت.

    حال دل ما که رفتن عزيزمان سخت میفشاردش نگران دشت ها و باغها خواهد شد و پاسدار رويش بذر زندگی. همه جوان ها يازان خواهند بود و ما مادر ايشان. تا می توانيم برای به بار نشستن حيات در مقابله با مرگ انديشان قدم بر خواهيم داشت و عشق و محبتی که رفتگانمان به ما هديه کرده اند در اين راه توشه ما خواهد بود.

    ممنون ار رساندن همدردی من به همه عزيزان .

    شهلا شفيق

    جمعه 18 ژانويه

  • جان دلم یازان! 11 اوت 2008 21:07, بوسيله ى zohreh

    Helen jan, omivaeam mara be khater biavari, man zohreh jafari (khahre ali)hastam, salahie 56-57 ba ham dar Tehran rafto amadi dashtim, emrooz az dosti ke ketabe gorize nagozir ra khande bood, barayam neveshte haie to ra naghal kard va man fori to ra shenakhtam, nemidanestam bar to inhame gozashte ast, vaghean motaser shodam va dar ja delam khast to ra biabam va agar DOST DASHTE BASHI, ba ham ertebati begirm, man sakene Holland hastam, ba Monir Baradaran ashnai daram va soraghe mara az oo mitavani begiri. omidvaram in email ra daryaft koni , har chand jaie ziad monasebi baraye in peigham nist vali felan tanha rah hamin ast. dar morede yazan az samime ghalb azorde shodam vali az shir deli to faghat inra begoyam : az inke roozi to ra az nazdik didaam, eftekhar mikonam. omidvaram ham ra bebinim. ba omid be javab, Zohreh

  • جان دلم یازان! 17 سپتامبر 2008 16:37, بوسيله ى helena

    faravan geristam... anduh janam ra feshord... helene azizam yazan jesmo ruhash zadeye to bud,aknun jesme oo ba to nist ama ruhash ta abad dar tost va dar to hal khahad shod,khahad amikht va khahad mand ta hamishe,ta abad...

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0